غرق شده در نور

همینه که نوشتم. بعله درست خوندید. احساس می کنم این روزا توی نور غرق شدم. شاید بعضی وقتا حالم خوب نباشه و کمی سایه هم بیاد توش اما شدت نوره جوریه که می تونم بگم غرق شده در نور. منظورم وجه عرفانی و مذهبی و اینجور مزخرفات نیست. نه! منظورم حالمه. حالم انقدر خوب هست که دوست دارم یه توصیف اینجوری از خودم و موقعیتم بکنم. شاید تا نیم ساعت دیگه همه چیز عوض بشه و بیام بنویسم غرق شده در تاریکی!!!!ولی فعلا این مهمه که در حال حاضر و نه تا نیم ساعت دیگه غرق شده در نورم. حس خوبی دارم. احساس خوب آدم بودن. چه طور بگم. اشرف موجودات خلق شده. نمی دونم چی بگم بهش. ولی حالی یه که آدم با خودش می گه من از پس همه کارای این دنیای بزرگ برمی آم. از اون حال ها که آدم به خودش می گه من یه کله شق تموم عیارم. هر کاری می تونم بکنم. هر کاری. حتما هر کس تو زندگیش این حس رو یک بار هم که شده تجربه کرده. منم قبلا تجربه کرده بودمش ولی این بار با یه سرخوشی و کیف خوبی یه. حس خوب تونستن. پیروز شدن. راه رفتن. نفس کشیدن. حس خوب دیدن دوستان. حرف زدن. ترانه گوش دادن. رقصیدن. زندگی کردن و زندگی کردن و زندگی کردن. می دونم که قرار نیست ژانگولری هوا کنم چون در حال حاضر احساس می کنم خودم ژانگولر خلقت هستم. خودم و خودم و خودم در کنار امین...../ افسانه

شش شماره ی هول هولکی

اول: دارم تلاش می کنم یه چیزهایی رو تغییر بدم. دیروز و امروز یه کمی تو خونه نرمش کردم. این خوبه! دارم سعی می کنم به چیزهایی مثل نوشتن فکر کنم. بعد از مدتها طرح یه رمان و فیلمنامه اومده تو ذهنم و این برای من که فکر می کردم دیگه هر گز نمی تونم چیزی بنویسم یه نقطه ی نورانی محسوب می شه که هر جوری هست می خوام خودمو به طرفش بکشونم.
دوم: دوستام رو دوست دارم. اونا چی؟ من خیلی زیاد به آدما فکر می کنم و به ان که در خیلی مواقع آزارشون دادم. این باعث می شه یه عذاب وجدان نسبتا دائمی داشته باشم. تلاش می کنم تا چیزی رو که باعث ازار اونا از طرف من بوده با رفتاری دیگه جبران کنم. نمی دونم موفق می شم یا نه. به هر حال طبع من تا حدودی تلخه و این برای خیلی ها در خیلی مواقع آزاردهنده است.
سوم: خیلی عجیبه که آدم افسار خودش رو دست حال و روزش می ده. وقتی که این بارون های قشنگ می باره. وقتی که امین به من می گه دوستت دارم. وقتی که هوا مثل یه ورقه ی نسیم خنک فرو می ره تو پوست آدم. وقتی که آمنه اون سوغاتی های خوشگل رو برام می آره. وقتی که مامانم نگران حال منه. وقتی که همه ی اینها هست چرا باور نمی کنم که همه ی چیزهای دنیا می تونه با همین چند تا چیز کوچولو خیلی خوب باشه؟
چهارم: انگار باید بلند شم و برم حاضر شم و برم سر تمرینم. داره دیر می شه و من نمی خوام دست از نوشتن بردارم. گفتم که طبع نوشتنم داره شکوفا می شه دوباره.
پنجم: نمی دونم نسبیت گرایی زیاد من تو زندگیم چقدر خوبه و چقدر بد. گاهی به خودم می گم چه عالی که من هیچوقت روی هیچی خیلی زیاد پافشاری نمی کنم و مثل آدمای دگم نمی چسبم به یه نظریه که ممکنه از هزار طرف بشه بهش ایراد وارد کرد. گاهی فکر می کنم این نسبیت گرایی من باعث می شه هیچوقت نتونم مثل آدمای دیگه برای یه چیزایی اهمیت قائل باشم و اون چیزا برام مهم باشن. به همین خاطر همیشه در مقابل همه ی نظزیه ها می تونم کوتاه بیام. می تونم حرف همه رو بپذیرم و در عین حال نپذیرم. گاهی هم فکر می کنم پافشاری روی یه نظریه با کله شقی که من فکر می کنم تا حدودی احمقانه است یه جور شجاعت نیاز داره که من ندارم. دارم سعی می کنم بعضی چیزها رو برای خودم و مال خودم بکنم تا جایی که دیگه برام نسبی نباشن و اگه بحثی بود بتونم از نظرگاه های خودم دفاع کنم. اینجوری انگار آدم برای خودش یه تشخص قائل می شه. البته فکر می کنم یه کمی هم تو این یادداشت شورش کردم و بعضی چیزها واقعا برام مهم هستند مثلا دوست داشتن امین . و خیلی چیزای دیگه.فکر کنم کمی جو گیر شدم. زیاد جدی نگیر خواننده.
ششم: دیگه واقعا باید برم حاضر شم.
افسانه

اکبر رادی

با افسانه و آزادی توی سالن بتهوون خانه ی هنرمندان نشستیم منتظریم تا اکبر رادی بیاد و نمایشنامه ی کاکتوس رو بخونه. من تا اون موقع از نزدیک ندیده بودمش. پیرمرد کوتاه قدی با پالتو می آد با اطواری اشرافی . کنار بهزاد فراهانی می نشیند پالتوش را در می آورد و بعد از حماسه سرایی های زیادی آقای فراهانی رادی شروع می کند. و می گوید در این جمع تنک محقر تئاتری ها می خواهد نمایشنامه ای کوتاه بخواند. این اولین خاطره ی من از رادی بود و اولین تصویر از او. برای همیشه توی ذهنم ماند: این جمع تنک محقر!!! دلم از رفتن او خیلی گرفت. منتهی من از اون جا که همه چیز را دیر می گیرم حالا هر وقت یادش می افتم بغض می کنم. امین

دیالو گهای درون مغزی با صدای بلند

تو روزهای جوش های دردناک و داروهای قوی به سر می برم. صورتم داره می سوزه. چند شبی هست که داروهایی رو که روانپزشک بهم داده شروع به خوردنشون کردم. حالم بد نیست ولی به طور کلی تغییری هم احساس نمی کنم. عادت افتضاحی دارم برای منفی بافی. می دونم که اگه این عادت رو ترک کنم خیلی چیزا حل می شه. بدتر از همه اینه که مدام روی خودم عیب می ذارم. اینم عادت افتضاحی یه. فکر کنم همین الان به ذهنم رسید که هر جمله منفی درباره ی خودم گفتم یا هر نگاه منفی که داشتم رو توی یه دفترچه هر روز بنویسم و بشمارم و سعی کنم تعدادش رو کم کنم. به این می گن خود درمانی! تا حالا ایده های زیادی برای خود درمانی های این شکلی داشتم ولی حتی یکیش رو هم عمل نکردم. اینم همین حالا بی خیال شدم!!! و دیگه این که خیلی خواب می بینم و هر کدوم هم با اون یکی فرق داره. میل به رفتن از ایران تقریباً نمی ذاره زندگی کنم و این خیلی بده. همش تو فکر رفتنم. بلافاصله بعد از اتمام پایان نامه ام نامه هام رو به دانشگاه های مختلف می فرستم. خدا رو چه دیدی شایدم زودتر از اون که فکر کنی بتونم پذیرش بگیرم به هر حال سابقه کاری مثبت هم دارم. کیف کردین؟ بلند بلند دارم فکر مثبت می کنم و تمام مدتی هم که دارم فکر مثبت می کنم فکر منفی یه که هی می گه: چقدر چرت می گی! تو سرم می چرخه. می گید باهاش چیکار کنم؟ بذارم دم کوزه آبشو بخورم؟ راست راستی زده به سرم؟ فقط منتظرم پایان نامه ام تموم شه. دفاع کنم و مدرکمو بگیرم. خدایا یعنی می شه یه روز داستانامو چاپ کنم؟ آره آره آره خره می شه فقط یه کم عرضه می خواد. دارم؟ نمی دونم. آره احمق جون مگه چیت از بقیه کمتره. چرا به خودم فحش می دم؟ چرا؟ چرا ایده آل خودم نیستم؟ چرا؟ حس می کنم زمان داره می گذره و توقف هم نمی کنه البته حسم درست هم هست و دیگه........./ افسانه

یادآوری


ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا
اولین بار اینو کی و کجا شنیدم!؟

غمگین نیستم. حالم خیلی هم خوبه. دارم به تماشای آبهای سفید گوش می دم.... فقط این شعر یادمم افتاد. همین
افسانه

وبلاگ درمانی

فکر می کنم دو ماه می شه که چیزی این جا ننوشتم. تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده مثلاً از پایان نامه ام دفاع کردم و بعد هم کارهای تسویه حسابم رو انجام دادم و کلاً دیگه بعد از حدود 7 سال دانشجو نیستم. یعنی دیگه نمی تونم هرجا فرم پر می کنم جلوی شغل بنویسم دانشجو. باید بنویسم بی کار! یعنی فعلاً بلاتکلیفم. الان چند تا کار رو دارم باهم پیگیری می کنم که امیدوارم لااقل یکی اش به سرانجام برسه. البته اونی که بیشتر دوست دارم به سرانجام برسه کاریه که مربوط به رفتن از ایران می شه: رفتن به الجزایر برای کار. موقعیتیه که پیش اومده و من هم بهش چسبیدم. تا ببینم چی می شه تنها کاری همکه از من برمی آد صبر کردنه اما منظورم از نوشتن این یادداشت اینها نیست. مدتیه که یک طرحی برای بهتر شدنم تو ذهنم هست که نتونستم اجراش کنم. چون خیلی خونه نمی مونم که بتونم بشینم پای کامپیوتر. وقتی هم خونه هستم. معمولاً خسته هستم. تیتر این نوشته هم مربوط به همین چیزی می شه که گفتم. می خوام اگه بشه، شروع کنم به نوشتن و خودمو بریزم بیرون. نمی دونم کار درستی از آب درمی آد یا نه؟ اما می خوام به شیوه ی همین جوری آزاد و رها (شاید همون تداعی آزاد مثلاً) درباره ی خودم بنویسم. درباره ی ترس هام، درباره ی این که چی شد که من این جوری شدم. چرا من حالا تبدیل شدم به یک آدم ترسو و مضطرب که از هرکاری می ترسم از هر چیزی از هر آدمی از هر صدایی از هر حرکتی ممکنه بترسم. من آدم ترسویی هستم. اینو از خیلی قبل یادم می آد. کلاً از هر تغییر یا تحولی اضطراب و ترس برم می داره. به قول دکتر امیدی وقتی بهش گفتم من آدم خونسردی بودم گفت نه تو آدم منفعلی هستی . راست می گفت. من خونسرد نیستم. من منفعلم. زندگی من پر امکانات و انتخابهای مختلف بوده اما من ترجیح دادم همیشه راحت ترین و آسون ترین و زودترین راه رو انتخاب کنم. البته همیشه این طوری نبوده در مقاطعی از زندگی کله شقی هم کردم. مثلاً توی دانشگاه رفتن وقتی رشته ی کامپیوتر رو ول کردم و اومدم تئاتر خوندم. اما خیلی یادم نمی آد غیر از این کار شجاعانه ی دیگه ای ازم سر زده باشه!!! واقعاً نمی دونم این احساس ناامنی که دکتر می گفت پایه ی شخصیتی من روش بنا شده از کجا اومده؟ بچگی من چطور بوده که من این طور با احساس ناامنی و ترس بزرگ شدم؟ می خوام اینقدر بنویسم شاید چیزی معلوم بشه من توی دوره های مختلف زندگیم بیماری های مختلفی رو از سر گذروندم، چند بار عمل جراحی کردم، بیمارستان بستری شدم و خلاصه سابقه ام تو این چیزها پرباره، اما هیچ وقت با عوارض روانی از نوع این سرگیجه و این اضطراب که حالا باهاش درگیرم ، درگیر نبودم. داشتم فکر می کردم کاش همون پارسال مثل دفعه ی قبل که سرگیجه گرفته بودم، رفته بودم یه دکتر همین جوری و با یه قرص ضداضطراب سرو ته قضیه هم می اومد و اینقدر من درگیر خودم نمی شدم و این همه چیز راجع به خودم نمی دونستم. این همه درباره ی این که من یک حالت روانی به وسواس فکری دارم که ریشه ی خیلی از حالت ها و بیماری های منه، نمی دونستم. تابستون امسال بدترین روزهای زندگیم رو گذروندم. حالا که کمی حالم بهتره، از فکر کردن به اون روزها حالم بد می شه و اضطراب می گیرم و با کوچکترین نشونه ای که من رو یاد اون روزها بندازه به شدت مضطرب می شه. من می ترسم. من از هر بیماری هر علائم جسمی، هر تغییر یا تحولی مضطرب می شم. این خیلی مسخره است. من توی 28 سالگی اینجوری هستم توی زمانی که آدم باید برای آینده اش دست به هر کاری بزنه و کله شق بازی دربیاره تا بالاخره به یه جایی برسه اما من؟ احساس می کنم توی این مدت که مریض بودم خیلی زیادتر از قبل تو خودم فرو رفتم و به خودم مشغول شدم . احساس خستگی زیادی می کنم. هیچ جا آرامش ندارم . انگار از خودم فرار می کنم. از فکرهای خودم فرار می کنم از ذهن شلم شوربای خودم خسته ام حوصله اش رو ندارم. احساس می کنم خیلی شکننده و مسخره شدم. تمام لحظات روز حواسم به خودمه ببینم حالم امروز چطوره، خوبم یا نه؟ امروز سرگیجه دارم یا نه؟ گاهی دلم برای روزهایی که ذهنم آزادتر بود این قدر به خودم مشغول نبودم تنگ میشه. دکتر امیدی می گه تو خیلی فانتزی هستی یعنی خیلی تو ذهنت زندگی می کنی. راست می گه من از دوره ی نوجوانی ام همین طوری بودم. اما هیچ وقت این حالتم منجر به یک بیماری روانی یا حالت هایی که الان دارم، نشده بود. من هیچیم نیست اینو می دونم. اما.... نمی دونم صبح که بلند می شم وقتی از دنیای خواب وارد دنیای واقعیت می شم اولین چیزی که به ذهنم می آد اینه که روی خودم دقیق بشم ببینم امروز حالم چطوره؟ کاش من هیچ چیزی درباره ی خودم نمی دونستم. کاش من به روزهایی برگردم که خیلی چیزها درباره ی خودم نمی دونستم، کاش من آدم یک سال پیش بودم. کاش من به روزهایی برمی گشتم که هرچی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا بعضی آدمها قرص اعصاب می خورند. امروز دارم فکر می کنم من بدون این داروهایی که می خورم چطور خواهم بود؟ من بدون دارو خوب خواهم شد؟ ماه قبل که دکتر یکی از داروهام رو قطع کرد مضطرب شدم. درست همون طوری که وقتی دکتر بهم دارو داد مضطرب شدم. من از چی می ترسم؟ دکتر امیدی می گفت باید با این ترسها روبه رو بشی و ازشون فرار نکنی. این روزها احساس می کنم دارم دقیقاً از این ترس ها فرار می کنم. یعنی سعی می کنم زیاد توی خونه نباشم . همه اش الکی برای خودم یه برنامه ای می ذارم وقتی بیدار می شم از خونه می رم بیرون و شب برمی گردم. امروز این کار رو نکردم همون بعدازظهر برگشتم خونه و تا حالا که هنوز افسانه نیومده خونه یک بار یک حمله ی اضطراب و سرگیجه رو از سرگذروندم. من از تنهایی می ترسم؟ نمی دونم. می ترسم تو تنهایی چه بلایی سرم بیاد؟ سرم گیچ بره؟ فشارم بیاد پایین؟ بیفتم بمیرم؟ دیگه از این فکرها خسته شدم. من کی خوب می شم؟ از روزهای تعطیل می ترسم. از روزهایی که مثلاً روزهای استراحت و تو خونه موندنه مثل فردا که جمعه اس می ترسم. دکتر امیدی می گه راهش اینه که یه تعادلی بین رفتار و ذهنت برقرار کنی. خیلی زندگی مسخره ایه از همه چیز می ترسم. ناخودآگاه این جوریم یعنی اول می ترسم بعدش به خودم یادآوری می کنم که ای بابا چیزی نیست نباید بترسی. خدایا این روزها کی تموم می شه؟ می دونم که حالم خیلی بهتره. خیلی کمتر سرگیجه دارم. خوابم راحتتره، دیگه توی سرم فشار احساس نمی کنم. فقط اکثر وقتها سرم سنگینه با همه ی این ها خوب نیستم. خوب نیستم. خسته شدم. خسته شدم. من از خودم می ترسم. از این که نتونم خیلی کارها رو انجام بدم می ترسم. من از این که تو این دوره اززندگیم که باید خیلی کارها بکنم، نتونم خیلی کارها رو انجام بدم می ترسم. شاید قرار بشه من تنهایی پاشم برم الجزایر. این آدم نحیف و لاغر و مریض و مضطرب می خواد تنهایی توی یک کشور غریبه چه کار کنه؟ احساس ناتوانی سراسر وجودم رو گرفته. همین احساس منو داغون می کنه. می دونم که فقط یک احساسه و فقط روانیه و ریشه ی جسمی نداره یا اگر ریشه جسمی داره خیلی مهم نیست، اما چطور باید بتونم نترسم؟ یا لااقل به اندازه ی معمول بترسم؟ به هر حال ترس هم جزئی از زندگیه. چرا من هیچ جایی هیچ جوری در هیچ حالتی با هیچ فکری آرامش ندارم؟ نمی دونم. شاید همین روش وبلاگ درمانی رو ادامه دادم. این فعلاً قسمت اولشه
امین

این روزها

حالات روحی عجیب و غریبی پیدا کردم. به اکثر آدما حسادت می کنم.آدمایی که حداقل نصفی شون از من بدبخت ترن و نصفی شون رو اصلاً نمی شناسم. نمی دونم حسادت اسم درستی یه یا نه ولی هر کس هر کاری انجام می ده فکر می کنم چرا من کاری نکردم و نمی کنم. فکر می کنم عرضه ی کاری رو ندارم. به قول امین خودتخریبگر شدم. البته خودتخریبگر بودم ولی جدیداً وقتی درباره ی ادمایی که هیچ ربطی به من و زندگیم ندارند هم حرف می زنم فکر می کنم چرا اونا موفقند و من نه. احساس می کنم تعریفم از موفقیت دگرگون شده. تعریفم از موفقیت شده کارهایی که دیگران می کنند نه کارهایی که خودم می کنم. بنابراین در بسیار مواقع نمی تونم به خودم اعتماد کنم چون کلمه ی نمی تونم ورد زبونم شده مثل همین حالا. خیلی احساس بدی یه. می خوام برم پیش روانشناس. اصلاً نمی فهمم چرا اینطوری شدم. احساس سرخوردگی بدی دارم. هر روز به یه حالم. یه حال ثابت خوب یا بد ندارم. بی قرارم. مثل اینکه هر لحظه، هر ثانیه باید تو زندگیم یه اتفاق جدید بیفته. نیاز به تغییرات عجیب و غریب تو زندگیم دارم که نمی دونم تا چه حد باید پیش بره تا منو قانع کنه. شاید هم همه ی اینا موقت باشه. شاید هم همه ی اینا متعلق به زمانهای درازی یه که من در اثر اتفاقات مختلف تو زندگیم داغون شدم. راستش گیجم. نمی دونم چی می خوام. همش لیست کارایی رو که باید تو زندگیم انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. همش به خودم می گم از فردا.... از فردا.... از فردا. نمی دونم فردای من کی هست؟ نمی دونم کی شروع می کنم. تنها کاری که می کنم فکر کردنه. افسانه

!!!!!!!!!درد خاص بودن

به هر حال روزها می گذرن. همه چیز می گذره . حالا خوبم. خیلی بهترم و این بهم انرژی و روحیه می ده. با بهتر شدن امین حالم بهتر شده و امیدوارم این روند ادامه پیدا کنه. این روزا دارم فکر می کنم اونقدرا هم ادم غیرطبیعی نیستم. خوب، منم ادمم مثل همه ی اونای دیگه. برچسب خاص بودن فقط ادم رو آزار می ده چون نمی تونی مثل بقیه باشی بنابراین احساس می کنی متفاوتی! واقعیت اینه که چیزی به اسم تفاوت وجود نداره یا لااقل من اینجوی فکر می کنم منم مثل هزاران زن خونه ی معمولی از داشتن یه لباس قشنگ یا پختن یه غذای خوشمزه هیجان زده می شم. منم مثل خیلی از آدما خیلی از چیزای معمولی رو دوست دارم. و اصلا هم متاسف نیستم که معمولی هستم. راستش اصلا نمی فهمم کی تو گوش من و امثال من کرد که ادمای خاص و منحصر به فردی هستیم ؟؟؟؟!!! من فکر می کنم مامان من هم به اندازه ی کافی منحصر به فرد و خاص هست، خواهرم هم همینطور و خیلی از آدمای دیگه. فکر می کنم منحصر به فرد بودن هر فردی به خود اون آدم و روحیات و رفتارها و تفاوتهاش با دیگران بر میگرده. این که مدام خودم رو با دیگران مقایسه کنم و نتیجه بگیرم روشنفکر و خاص و منحصر به فردم یه طرز فکر احمقانه است که فقط آدمو از حضور و ارتباط برقرار کردن با سایر آدما منع می کنه. البته من نمی تونم مثل خیلی از ادما زندگی کنم و به قول خواص گوسفند باشم ولی می تونم گوسفندی باشم که همچنان خاطرات و رفتارهای دوره ی آدم بودنش رو حفظ می کنه و تلاش می کنه تا همزمان گوسفند خوبی باشه و ادم خاصی برای خودش و فقط برای دنیای خودش باشه ولی تاکیدی بر این موضوع هم ندارم.
نمی دونم چه طور باید توضیح داد. می گن در میان جمع است و دل جای دیگر دارد شاید توصیف بدی نباشه. یعنی می خوام عوامانه زندگی کنم اما عوامانه فکر نکنم. منظورم این نیست که طرز زندگی عوامانه رو عمدا انتخاب کرده و به زندگی خودم تحمیل کنم. راستش تا حالاش هم زندگی غیرعوامانه ای نداشتم! منظورم اینه که به خودم فشاری وارد نکنم برای اینکه غیرعوامانه زندگی کنم! حرص دولت و ملت و زندگی و بدبختیهایی رو نخورم که تا حالا خوردم و حاصلش به جز از بین رفتن سلولهای عصبی مغزم چیزی نبوده. هر بار که یاد سلولهای نابودشده ای می افتم که دیگه هیچوقت ساخته نمی شند و برنمی گردند کلی افسوس می خورم که چرا خودم رو اینهمه سال با این سبعیت و بی رحمی شکنجه دادم. مگه کسی از خودم به خودم نزدیکتر هست؟ چرا اینهمه به خودم فشار اوردم تا با بقیه متفاوت باشم....................... نمی دونم شاید در این زمینه کم آوردم! به هر حال اگر هم کم آوردم عرصه رو خالی می کنم و این میدان خالی رو دو دستی به دوستانی تقدیم می کنم که عرصه رو خالی نمی کنند و هنوز دوست دارن با تخریب سلولهای مغزشون همچنان از خواص باشند. در هر حال ما را همین بس که کتابی بخونیم و دو خطی بنویسیم و زبان فرانسه مون رو تقویت کنیم تا بلکه روزی روزگاری از این مملکت متواری شیم.
والسلام، نامه شد تمام.... افسانه

من هیچی نمی دونم

دیشب داشتم یک سایت روانشناسی رو نگاه می کردم. به اسم روان یار. زمانی بود که فکر می کردم آدمهای خاصی مثل ما که مثلاً هنرمند هستیم، از نظر خودمون روشنفکر هستیم و ... خیلی مشکلات و حالت های روانی خاصی داریم. حتی عوارض روانی و بیماریهامون هم خاصه و مثل همه نیست و به خاطر همین برای حرف زدن و دردل کردن و حتی بیان حالت ها و مشکلاتمون به هر کسی اعتماد نمی کردیم. دکتر؟ نه اصلاً همه شون خنگ هستن. روان کاو؟ نه بابا اونا هم خیلی حالیشون نیست. ما آدمهای خاصی هستیم و مشکلاتمون هم برای همه قابل درک نیست ما با سؤالات عمیق و هستی شناسانه درگیریم. ما آدمهای عمیقی هستیم. دغدغه های ذهنی ما شبیه آدمهای معمولی نیست. مگه می شه مثلاً مشکل روانی آدمی مثل داستایفسکی رو با روان درمانی و این جور چیزها حل کرد؟ احمقانه است. اما...نمی دونم درسته که الگوهای ما غولهایی مثل داستایفسکی، برگمان، آنتونیونی، و... هستن اما آیا اصلاً با این توجیه که ما در رده ی این جور آدمها هستیم و نمی شه ما رو ، روان مارو و حالتهای روانی ما رو با آدمهای عامی و عادی قیاس کرد، می تونیم خودمون رو بشناسیم؟ وقتی داشتم این سایت رو نگاه می کردم و تستهای روان شناسی رو می زدم دیدم خیلی از ماها دچار علائم تیپیک اختلالات روانی هستیم اما ما حتی اختلالات روانی خودمون رو هم خیلی جدی و دست بالا و مهم تلقی می کنیم. یعنی فکر می کنیم این اختلالات نه نشانه ی بیماری که نشانه ی نوعی تفاوت و برتری ذهنی و نگاه عمیق به زندگی هستن و در واقع برای ما واجد نوعی ارزش و برتری هستن. یعنی آدمی که این دردهای عمیق و اختلالات رو نداشته باشه چیزی کم داره یا نمی تونه در رده ی آدمهای عمیق جا بگیره!! شاید خیلی تند و یک طرفه دارم قضاوت می کنم به هر حال وقتی شواهد زنده ای مثل برگمان و .. هستن پس حتماً آدمهای متعالی و عمیق با آدمهای معمولی فرق دارند اما آیا این جوری می شه زندگی کرد؟ آیا وقتی وارد زندگی خصوصی یکی از همین بزرگان می شیم نمی بینیم که پر از بدبختی و رنج روانی هستن؟ آیا بین عمیق بودن و متفاوت بودن و اختلالات روانی روابطه ای وجود داره؟ آدم سالم چه کسیه؟ آیا هنر عمیق و تأثیرگذار زاییده ی یک ذهن درگیر و گاه بیماره؟ آیا اصلاً هنرمند بودن یک نوع بیماریه؟ آدم سالم که هنرمند نمی شه! اینا همه اش سؤاله واقعاً نمی دونم ، می شه جواب درست و قانع کننده ای به این سؤالها داد یا نه؟ اما در مورد خودم و بسیاری از کسانی که مثل خودم می شناسم می دونم که خیلی از ما برای حالات روانی و گاه اختلالات بیمارگونه ی خودمون نوعی ارزش و امتیاز قائلیم. اختلالاتی که خیلی ساده آدم باید بره دکتر و درمانشون کنه. نمی دونم اگر کسی این مطلب رو می خونه و می تونه حرفی بزنه کمک کنه. آیا اگر ون گوگ آدم سالمی بود و بیماری روانی نداشت می تونست نقاش بزرگ و متفاوتی بشه؟ آیا داستایفسکی یک دیوانه نبود؟ آیا برگمان، مارسل پروست، کافکا آدمهای عاقلی بودند؟ اصلاً معیار ما برای این تعاریف چیه؟ کی عاقله؟ کی سالمه؟ کی دیوانه اس؟ آیا دیوانگی یک ارزشه؟ آیا سلامت و معمولی بودن یک ارزشه؟ خدایا! قاطی کردم بالاخره باید چطور زندگی کرد؟ اصلاً می شه طرز زندگی و فکر کردن رو انتخاب کرد و بعد مطابق این انتخاب زندگی کرد؟ من هیچی نمی دونم!!!! امین

جلسات روانشناسی

امروز جلسه ی سومی بود که رفتم پیش دکتر امیدی، روانشناس، به قول افسانه خوبه که آدم هر مدت یک بار ، ماهی، دو ماهی، بره پیش روانشناس و حرف بزنه. البته من برای دردل کردن یا حرف زدن نمی رم. من برای درمان می رم.و توی این سه جلسه بد نبوده. چیزهای مهمی رو درباره ی خودم فهمیدم. چیزهایی که وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم خیلی ساله که باهاشون زندگی می کنم ولی چیزی راجع بهشون نمی دونم یا بهشون توجه نکردم و اگر توجه کرده بودم شاید کار به این جا نمی کشید. شاید حتی اگر پارسال یا اول همین امسال روان درمانی شده بودم خیلی اوضاعم بهتر بود. اصلی ترین چیزی که فهمیدم اینه که من اکثر زندگیم رو در یک لاک دفاعی بودم برای محافظت از خودم در برابر یک احساس ناامنی شدید که همیشه باهام بوده (به صورت های مختلف). خود دکتر می گه تو دچار اسکیمای ناامنی هستی، یعنی در بستر شخصیتت در پایه های ناخودآگاه شخصیتت یک جور احساس ناامنی هست که باعث می شه برای تخفیف این حس ناامنی هر کاری بکنی. دست به هر اقدام امنیتی که بتونه اضطراب و تشویشت رو آروم کنه بزنی. فکر می کنم می بینم این ترس سالهاست با منه از بچگی و هر دوره ای هر زمانی به صورتی. امروز به این صورته که هر چیزی منو می ترسونه و احساس ناامنی بهم میده. از احساس ناامیدی نسبت به آینده تا بی کاری تا زلزله ی تهران تا آدمهای توی خیابون، آلودگی هوا، سرطان، بیماری، ناتوانی و...همه ی اینها می تونن باعث بشن من همیشه به فکر دفاع کردن از خودم در برابر این همه ناامنی و احتمالات مختلف زندگی باشم و همه ی اینها باعث یک عارضه ی روانی می شه که واقعاً فکر نمی کردم هیچ وقت من دچارش بشم: وسواس البته از نوع فکری. تشخیص دکتر اینه که من دچار وسواس فکری هستم. همیشه فکری می کردم آدمهایی مثل بابام یا مامانم که خیلی به مسائل شرعی پایبند هستن می تونند دچار وسواس باشند اما من؟ ولی با نشانه هایی که هست مطمئنم که دکتر درست تشخیص داده . امروز خیلی درباره ی آینده باهاش حرف زدم. تقریباً همون حالتی رو که من همیشه به دوستام مثل امین عظیمی یا آزادی می گفتم، خودم دچارش هستم: یعنی توقع دارم وقتی تصمیم بگیرم که حتماً در آینده قطعیت وجود داشته باشه. یعنی می خوام اول همه چیز رو پیش بینی کنم و بدونم و بعد تصمیم بگیرم و بنابراین هیچ وقت نه می تونم تصمیم بگیرم نه می تونم کاری بکنم. للبته این بهانه ی خیلی خوبیه برای تنبلی. تنبلی، تنبلی،واقعاً من موجود تنبلیم.تقریباً می تونم بگم خودمو سرکار گذاشتم!!! باور کنید
دکتر می گه تو در مقابل افکاری که مضطربت می کنند خیلی منفعلی ، یعنی کلاً در مقابل افکارت منفعلی. فکر می کنم راست می گه. یعنی حتماً راست می گه. اما تغییر دادن این عادتهای فکری، شکستن این لاک دفاعی این دنیای بسته و شکننده کار خیلی ساده ای نیست. فکر می کنم خیلی ساله که توی همچین دنیای سیر می کنم و چطور من نتونستم این همه سال با این همه ترس و اضطراب کاری بکنم و فکری به حالشون بکنم و فقط ندیدمشون و در واقع ازشون فرار کردم. و حالا یک ترس جدید هم اضافه شده ترس از ترسیدن!!!!! فکر کنم من از یک چیز اصلی می ترسم من از زندگی می ترسم؟؟؟؟؟؟؟
امین